خرید بک لینک
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 7:16


تا وقتی رو وبلاگم رمز بذارم - به عبارتی تا وقتی رمز رو به دست همه اونایی که میخوان برسونم - پستامو رمزدار میکنم با همون رمزی که برای وبلاگ بهتون دادم!

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 21:25

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 21:25

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 21:25

من فکر میکنم میشه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال. شایدم چون اخیراً هایکیو میبینم این به ذهنم رسیده، ولی همین الان که تیمشون یه امتیاز گروهی گرفت و من ذوق کردم، متوجه شدم اون چیزی که تو ذهنمه رو میشه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال.داشتم فکر میکردم هر آدمی توی خودش چند تا آدم/شخصیت/وجه یا هرچی داره. Inside out رو دیدین؟ یه چیزی تو این مایهها. ولی منظورم احساسات نیست دقیقاً. یه بچهی کوچولو که آسونگیره و سریع ذوق میکنه و از دلش در میاد و گاهی الکی نق میزنه و پاشو میکوبه زمین. یه هیولای وحشی که توی هرکس، به شکلی، وقتی طغیان میکنه آسیب میزنه. اون شخصیتی که آدم فقط برای یه فرد خاص تو زندگیش داره. یه والد متفکر. یه شورشیِ خلاقِ بیفکرِ دیوونه. هرکسی این چند نفرِ درونش یه شکلیه. و دوتا چیز به ذهنم رسید در موردشون که بیام بگم.اول این که.. داشتم فکر میکردم توی هر آدمی، یکی از اینا غالبه. اون موجودی که معمولاً افراد به شکل "شخصیت" یه آدم میشناسنش، کسیه که کنترل نهایی رو تو دست داره. کسیه که تعیین میکنه الان وقت اون کوچولوئه س که بزنه بیرون، الان باید به هیولا میدون داد تا از آد

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

داشتم به این فکر میکردم چقد عجیبه که همهچیزایی که خیلی دوسشون دارم، یه روزی با تکرار جملهی "ازش خوشم نمیاد" توی مغزم شروع شدن."او" از «فک کردی کی هستی؟» و «حالیت میکنم» و «ازش متنفرم» شروع شد. جری از «خدایا تو غیر قابل تحملترین آدمی هستی که میشناسم» شروع شد. انیمهی سولایتر از «چه گرافیک مسخره و رو اعصابی داره» شروع شد. اخیراً هایکیو متوجهم کرد که واقعاً واجد شرایط برای اظهار نظر نیستم، چون ماهها توی لیستم و هر دفعه تماشاش میکردم، از گرافیک و داستان و شخصیتا همه با هم متنفر میشدم.نمیدونم متوجه اخطار نهفته در این پست شدین یا نه، ولی اگر نشدین، به افرادی مراجعه کنین که وبلاگم/تیکترم رو در طول مدت آشناییم با سولایتر تعقیب میکردن.پلاس:برای اونایی که ایمیل گذاشته بودن فرستادم. به طور کلی برای هرکسی کامنت گذاشته بود و درخواست رمز کرده بود فرستادم، نرسیده دستتون بگین! فقط "س" عزیز، هنو منتظر یه راه ارتباطی دیه هستم ازت!

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

شروع کردن و توضیح دادن بعضی انیمهها خیلی سخته و یکی از دلایلی که من معمولاً سختمه خلاصهی انیمه بدم و فقط میتونم در موردشون حرف بزنم، همینه. به هر حال، اخیراً انیمهی نوراگامی رو دیدم که جالب بود. یک سری قوانینش رو باید توضیح بدم تا برسم به چیزی که خودم میخوام بگم. داستان اینه که خدایان هرکدوم برای مبارزه و ادامه حیاتشون به چیزی نیاز دارن تحت عنوان رگالیا (انگلیسیش) یا شینکی (ژاپنی) که در واقع روح انسانهای درگذشتهس. افرادی که هنوز از عمرشون مونده بود، خودکشی نکردن و به هر دلیلی، مُردن. خدایان میان، این ارواح رو که هنوز آلوده نشدن پیدا میکنن، روشون اسم میذارن و اونوقت، روح بسته به چیزی که ذاتاً هست، تبدیل میشه به سلاح یا وسیلهای که به اون خدا تعلق داره. اونوقت، هر زمانی که با اسمش خونده میشه، هرجا که باشه، به حالت سلاح/وسیله ـش برمیگرده و میرسه به خداش.از طرف دیگه، از اونجا که شینکیها سابق بر این انسان بودن، غلیانات احساسی انسانها رو دارن که روی خداشون اثر میذاره. وقتی شینکی درد میکشه، آزار میبینه یا هر آسیب روحی دیگهای بهش وارد میشه، خدایی که روش اسم گذاشته هم درد می

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 11:43

این مدت داشتم فکر میکردم که اگه آدما رو به دو دستهی سگسانان و گربهسانان بخوایم تقسیم بندی کنیم - مشخصاً انسانها خیلی گوناگونتر و متفاوتتر از اینن که بخوان به دو دسته تقسیمبندی شن، صرفاً داشتم فک میکردم - من تو دستهی گربهسانان جا میگیرم. شاید هم چون دو سالی میشه که هماتاقیم یه گربهی بداخلاق و بیاعصابه، به این نتیجه رسیدم، ولی واقعیت اینه که هرچی بیشتر در مورد گربهها میفهمم، بیشتر فکر میکنم که شبیه گربههام.قبلاً گفته بودم که من اینِرسی بالایی دارم. در مورد درس خوندنم هم مثال زده بودم که برام خیلی سخته و زمان میبره که بشینم سرش و شروع کنم، و وقتی شروع میکنم خیلی طول میکشه تا لازم باشه متوقفش کنم. معمولاً این توقف هم به دلایلی مثل غذا خوردن یا دستشویی رفتن یا خوابیدن یا کارهای واجبی مثل این اتفاق میفته. ولی خب در ادامهی توضیحات تکمیلیم باید بگم من صرفاً اینرسی بالایی نداریم، از هرگونه تغییر و جابهجایی خوشم نمیاد.نمیدونم چقدر در مورد گربهها میدونین. گربهها و وسایل و ادوات مربوط بهشون رو نباید زیاد انگولک کرد. جای غذاشون رو نباید تغییر داد. محل خوابشون رو نباید

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 20:52

من این مدت که نت نداشتم - و به هر حال هنوزم نت ندارم ولیکن دانشگاها با احدی اعم از نتدار و بینت شوخی نداشته و بنده به لطایف الحیلی خودم رو به اینترنت رسوندم بالاخره - در مورد چیزای زیادی میخواستم آپ کنم و حرف بزنم و مُنا به قول خودش و مونا به قول بقیه و "مادر" -با چشمهای ستارهای - به قول من، یکی از اون چیزایی بود که میخواستم در موردش صحبت کنم. به طور دقیقتر، پست اینستای مُنا چیزی بود که میخواستم در موردش صحبت کنم. چند وقت پیش، مادرخوانده - مُنا مشخصاً - یه پست گذاشته بود تو اینستاش و در مورد بورخس و این که بورخس رو نمیفهمه صحبت کرده بود. من بورخس نخوندم تا حالا - هرچند توی برنامههام هست - ولی تا جایی که میدونم، بورخس از جمله افرادیه که میشه گفت نماد روشنفکریه. اگه اسمش چیزیو به نظرتون تداعی نمیکنه، محتمله که اسم کتابخانهی بابل رو حداقل شنیده باشین. و این آدم، آدم خفنی شناخته میشه. مادرخوانده در مورد این که نوشتههاش رو نمیفهمه و قبلاً هم نمیفهمیده و غیره صحبت کرده بود و این چیزی بود که باعث شد من چند بار اون پستش رو بخونم و توی دلم، نسبت بهش احساس تحسین د

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 20:52

تو زندگی لحظههایی وجود دارن که باید متوقف شن. نه این که خیلی خوش بگذره توشون یا هرچیزی شبیه اون. لحظههایی که منطق داستان حکم میکنه متوقف شن، چون توشون جادو جریان داره. بدون قید و شرط. بدون تبصره و تخیل. جادوی مطلقه. شگفتی مطلق.امروز، اون لحظهای که با "او" نشسته بودیم کف اتاق و من شگفتزده، داشتم دستهی جعبهی چوبی موزیکالی که برام خریده بود رو میچرخوندم و به چشم میدیدم آهنگش چطور داره لحظه رو طلسم میکنه، از اون لحظههایی بود که باید متوقف میشد. باید فریز میشد و من و "او"، مثل شخصیتهایی از یه داستان جادویی قدیمی، باید تا ابد کف اون اتاق مینشستیم و موزیک متن داستان سحرآمیزمون هم نغمهی طلسمکنندهی اون جعبهی چوبی موزیکال بود. بعد قرنهای بعد، آدمایی که تو اعماق یه جنگل گم شده بودن رو موسیقی جعبه به اون اتاق میکشوند و اونا میدیدن. اونا ما دو تا رو میدیدن که چطور دو نفری موفق شدیم جادو رو به این دنیا بیاریم. من، با چرخوندن دستهی اون جعبهی جادویی و "او".. خب.. همونطور که نشسته بود و با لبخند به من نگاه میکرد، گمونم خودِ جادو بود..بعد اونوقت،

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 18:23

صفحه بندی